ماجرا از آنجا شروع شد که مامانم گفت وقت حمام است. مامانم میخواست کمکم کند که آماده بشوم اما من گفتم خودم میتوانم همهی کارها را بکنم. خیلی سعی کردم پیراهنم را دربیاورم. ولی آخرش گیر کردم. گفتم اگر برای همیشه همینطور گرفتار بمانم چی؟
خرید کتاب یک گرفتاری دیگر
جستجوی کتاب یک گرفتاری دیگر در گودریدز
معرفی کتاب یک گرفتاری دیگر از نگاه کاربران
کتاب های مرتبط با - کتاب یک گرفتاری دیگر
خرید کتاب یک گرفتاری دیگر
جستجوی کتاب یک گرفتاری دیگر در گودریدز